یادمه اون شب اول متن رو نوشتم بعدtitelرو زدم با یاسمن همون شب خواستم بزارم اینجا ولی پشیمون شدم براش میل زدم الان دلم میخواد اینجا باشه

6/12/05

با ياسمن
كه تنها هم راز روزهاي سخت نه چندان دورم است!!!
ميداني رفيق حرف هايي هست كه نمي شود به آدم هاي نزديك گفت ميدانم كه ميفهمي چه ميگويم ...
اينكه تو مي شوي گوش ناگفته هايم عالمي دارد ...
ميداني اين روزها آنقدر سخت و خشن مي گذرند كه جاي محكم گام هايش بگمانم ساليان سال باقي مي ماند

اين رنج ها دردهاي تازه اي نيستند ..من هم اولين قربانيشان نيستم بگمانم آخرين هم نخواهم بود هر چند صميمانه از خدا خواستم كه من آخرينش باشم ولي خوب مي دانم و مي داني كه او كار خودش را مي كند
آنقدر تاريك و سرد شده كه گاهي فكر مي كنم نيست يا نمي شنود يا هر جايي هست بجز اينجا ...
يادت هست گفتي فهميده اي كه خيلي خوب است ميخواهم بداني كه در خوبي و مهرباني اش شكي نيست اما ميداني مهرباني هاي خشنش را نصيب من ميكند ؟
خوب هم ميداند كه من نمي توانم ..ميداند كه تحملم كم است ولي بازهم كار خودش را ميكند
راستش را بخواهي فكر ميكنم با تمام خوبي اش كمي بي انصاف است مي دانم كه از اين حرف من مي رنجد اما حقيقت چيزي جز اين نيست يا شايد من انصاف را به اشتباه تعبير مي كنم
نميدانم چرا مهرباني خشنش را بر نميدارد ببرد جاي ديگر هر چند فرقي هم نمي كند من باشم يا ديگري با زهم دلم مي شكند
ميداني ياسمن مهرباني خشنش را دوست ندارم حتا اگر براي ديگري باشد
من اگر قرار است خرد شوم براي ديگران هم مي شوم مكان و زمان هم نمي شناسد پس بهتراست مهرباني خشنش را بگذارد براي من شايد بتوانم روزي از شادي ديگران نيرو بگيرم
هنوز آنقدر بزرگ نشده ام كه از شادي ديگري نيرو بگيرم اما حقيقتا غم هايشان عذابم مي دهد
بدي هايشان كه جاي خود دارد
خوبي هايشان هم آنقدر كليشه اي شده است كه به چشم نمي آيد
نميدانم مي فهمند كه غم هايشان خردم مي كند يا نه؟
نميدانم اين همه خرد شدن و سوختن حتا براي آدمهايي كه نمي شناسي شان خوب است يا بد ؟
نرگس مي گويد جواب خوبي هايت را مي گيري
بايد بگويم من جوابي نميخواهم من فقط ميخواهم آرام باشم و ساكت....
ياسمن دلم حياط كوچك وتنگ خانه مان در آن محله ي قديمي و كوچك را ميخواهد مي خواهم يك بار ديگر همه مان كوچك شويم پدرم و مادرم جوان شوند و همه با هم يك بار ديگر شب را در حياط بخوابيم و هرگز بيدار نشويم اين يعني پايان دغدغه هايم
مي بيني من اولش نمي خواستم اين ها را بگويم مي خواستم چيزي بنويسم در مايه هاي قدراني براي لطف هاي بي پايانت ولي نتوانستم راستش را بخواهي آنقدر تمركز ندارم كه بخواهم چيزي در خور توجه بنويسم

من برايت حرف هاي نگفته ي بي شماري دارم مي شود گوشم باقي بماني ؟

یادته تو فردا صبحش زندگی زدی که بگی من گوش می مونم همون روزی بود که خواهرم اومده بود ایران میبینی یاسمن چه زود گذشت !!!

Wednesday, March 22, 2006

|



mail:me_azorde@yahoo.com